گفته بودم که باید بیشتر بیام اینجا و نذارم بیشتر از این، این بلاگ خاک بخوره. حالا اینجام ولی بدون حرف حساب.
پر از درگیریها و کشمکشهای ذهنیام. نه از اونایی که میشه فکرشو کرد و حدس زد. نه. درگیریهای ذهنی من بیخودترین و احمقانهترین و کسلکنندهترین مشغلههایی که میتونه توی ذهن هر کسی وجود داشته باشه. اونقدر بیخود که حتی دوست ندارم برای خودم بازخونیشون کنم.
هر روزی که میاد، میگذره و تلف میشه، دارم تقلا میکنم و توی چارچوب تنگ و تک بعدیای که برای خودم درست کردم دست و پا میزنم. سرک کشیدن به ویدئوهای آموزشی که چطور میشه قویتر شد. چطور میشه که ارادهی آهنی پیدا کرد. چطور میشه که اعتیاد به یه رفتارای غلط رو از بین برد. چطور میشه برنامههایِ "از شنبهی هفتهی بعد" رو واقعا شروع کرد و به سرانجام رسوند. چطور میشه بلند شد و دیگه وقت رو تلف نکرد...
یا برنامه ریختن برای ساعتهای آزاد غروب تا نیمهشب و انجام ندادن همهشون.
و کمیجالبتر از بقیه یادآوری تکنیکهایی که کمک میکنه تا کمتر وقت تلف کنم. از قانونِ "فقط ۵ دقیقه" که میگه فقط ۵ دقیقه برای پروژهای که میخوای انجامش بدی ولی حوصلهشو نداری وقت بذار و وقتی که شروع کردی متوجه میشی که سختترین بخش همون شروع بوده و حالا دلت میخواد ادامه بدی.
قانون دیگهای که میگه کارای کوچیکی که کمتر از ۵دقیقه وقت میبرن رو همون لحظه انجام بده.
قانونای خود ساختهی خودم. مثل"فکر نکن انجامش بده": چون عادت دارم هر کاری رو توی ذهنم اونقدر بزرگ کنم که در عمل هم نتونم انجامش بدم.
و از این دست اتفاقهای تکراریِ تکرای.
نکتهای که تا حدودی عجیبه اینه که هم ناامیدم و هم امیدوار. همیشه به روزگار و زندگی(نه خیلی همیشه :) ) و صد البته خدا و اتفاقهای خوب و آدم خوبی شدنم امیدوار بودمو هستم.
ولی در عین حال نسبت به درس و عبرت گرفتن از اشتباهات و تغییر پله به پله به سمت خوب شدنم ناامیدم میشدم و ناامیدتر میشم.
پینوشت1: صرفا برای اینکه بگم اینجا برام ارزشمنده و میخوام بیشتر حضور داشته باشم.